تبليغاتX
دومینو

دومینو

 اینجا قلمی نیست که به کاغذ فرسوده کنی

شعری اگر از شب پرالتهاب باقی بماند
باید
     پره های خون،
                         به پاکت سیگار بنویسی. 

اینجا زمین می روید
تا زیبایی را از شهوت پایین بیاویزد

تا شبهای شاد
آدم های خوب را گوگرد آتشبازی کند

تا صدا
پایه تردید و سوظن باقی بماند . . .

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 14:10  توسط دومینو  | 


روزنه ها یکی یکی پروار می شوند
سیاهی، سایه اش را روی کولش میگذارد و میگریزد
ما می مانیم و شوق پایکوبی
میان درخشش بیکران رنگ های سرشار
.
.
.
تنها
کمی
شکیبا باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 16:55  توسط دومینو  | 

انگشتانم را از هم باز می کنم،
تا تمام سرخوشی های اندکِ پراکنده در این روزهای دلمرده را به دام بیندازم
اما شادی انگار خودش را از زمختی پوست رنج کشیده ام می رهاند
زبانم - مثل سوزن گرامافون قدیمی پدربزرگ - روی حرف ها تاکید زیادی می کند
آن زمان که چیزی درونم را می تراشد و پایانی ندارد
چیزی میان دنده هایم ضجه می زند
چیزی کنار گوش هایم زنگ بی انتهای انزجار است
چگونه رهایش کنم؟
این توده هوای سم زده را که توی ریه هایم حبس شده
این سلسله بیشمار فکرهای کوچک خاردار که به پره های بینی ام چفت شده اند
هرچه تلاش می کنم نمی شود
نمی شود آن کلمه را همانگونه که توی فکرم غوطه می خورد، پرواز دهم
آن خواهش رنگ باخته ی تکرار شده را که خیال می کنم هنوز
تنها التیام سکوت بی ایمانم باشد
.
.
.
ای کاش هرگز بالغ نشده بودم
+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 14:0  توسط دومینو  | 



هر صبح
جای کپک مربای توت فرنگی، هدر می روم
مثل اوره اضافی
راهی هیچ می شوم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 15:7  توسط دومینو  | 



تکه های سپیدی از خط کشی عابر پیاده
کش می روند و
روی صورتشان می مالند
لبهاشان مالامال از سرخی نابالغ شهوت
- روسپیان کوچک آینده -
که گاه و بیگاه خیابان
بی هیچ عشوه ای
گل و فال و شکلات می فروشند . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 14:11  توسط دومینو  | 


هوای مسموم عدالت را
تا ابد میان ریه های خوش بینی تلمبار کنی
امید بازدمی نیست
چرا که سست مایه گی رستاخیز
ذرات غبارآلود همین جهان به یادماندنی است

*

چه به موج های خروشان آب بپیوندی
چه خود را ساحرانه
به خوشه های انگور ببافی،
پس از غروب خورشید
زیبایی به سان لکه ای میان سیاهی های درخشان
تباه خواهد ماند
...
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:30  توسط دومینو  | 


همه مرده بودیم
و ناچار از متلاشی شدن
راهی گورستان شده بودیم
تا کنار تو آرام بگیریم
تا کلامی از تو بخوانیم و
شومی چند ده ساله را از یاد ببریم

*

اما تو انگار به زندگی برگشته بودی
توی هوا پراکنده بودی
تا ما را با امید دوباره، به بودنمان وصله کنی
و کفتارها انگار همه چیز را از پیش دانسته بودند
که تیزترین دندانشان را نشانمان دادند

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 9:50  توسط دومینو  | 

 

می اندیشم
پس
از بودنم می ترسند
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 15:4  توسط دومینو  | 

با این همه درد چه می توانیم؟
جز آرزوی از یاد بردن ِ
بیگناهی این همه خون دلمه شده روی دامنمان
این همه بغض که در گلویمان بزرگ و کوچک می شود
و اشک هایی که زاییده می شوند اما از شدت خشم پایین نمی آیند
و حسرت
حسرت
حسرت . . .

*
چقدر دلم برای زندگی تنگ است
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 16:41  توسط دومینو  | 


تنهایی، به تنهایی آزارم نمی دهد
خیال هرزه ام
هر لحظه در آغوش تشویش تازه ای می افتد
و قطره قطره
روی شاعرانگی ام خون می پاشد
تا از پا ننشینم و این بلوغ تقلبی را جشن بگیرم

*

کجای خودم هستم؟
کجای بارور شدن؟ پربارتر شدن؟
روی لبه های شادمانی ام،
زندگی مرا پیش می راند به سوی ابهامی آکنده
و زمان
به کندی نفس های خواب آلود کودکی آسوده است. . . 


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 16:9  توسط دومینو  | 


آرام آرام نیشخندش شروع می شود و هجوم می آورد،
این درد هر ماهه
که زنانگی ام را گروگان گرفته و امانم را بریده است . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 15:55  توسط دومینو  | 


چقدر دوست داشتم
توی کوه های پردرخت لاهیجان باشم
هوا، میان پاییز و بهار سردرگم
گاوها، گهگاهی بم ترین آواهای جهان را بنوازند
وآسمان
تکه تکه
میان برگ های جنبان چنار
توی سایه ها سرک بکشد . . .

*

دم صبح ها
خورشید نیامده
توی مه آرام بگیرم و
آسمان بعد از ظهر را سیاه از پرستو خیال ببافم
خورشید که مه را برد
من هم، رفته باشم . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 9:51  توسط دومینو  | 

دلم می سوزد:

برای ناخن های جویده شده ام
برای کاغذ کاهی زرد رو به زوال
و این همه شعر ناتمام
که توی رحمم غوطه می خورند
با امید واهی بارور شدن

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 9:26  توسط دومینو  | 

وفتی تو یه شرکت با ۷۰-۸۰  تا پرسنل کار می کنی،
طبیعیه که بزرگترین آرزوت، پنج دقیقه دستشویی خالی با دو تا دونه دستمال توالت ناقابل باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 19:59  توسط دومینو  | 

روح بی طاقتم
بارباپاپای کوچکی است
صبح پشت پلک های بسته ام
جمع و جورش می کنم و
بیدار می شویم . . .

*

کاش می توانستم
به کسالت این هفت قلوهای تقویم بش ا شم
بیداری انگار
آدم را توی تله آهنین روزمرگی می اندازد
عق می زنم و خودم را
توی خیابان های منتهی به محل کارم پرت می کنم
زنبور کارگر می شوم تا ساعت پنج
ساعت پنج
انگشتم را روی دستگاه ساعت زنی فشار می دهم و
شادمانی های کوچکم آغاز می شوند

*

روح سیری ناپذیرم
بارباپاپای کوچکی است
بکت که می خوانم
مالون محتضر می شود
چشم به راه گودو
نقاشی که می کشم
خوان میرو را در آغوش میگیرد و می رقصد
ترانه که گوش می دهم
نیروانا می شود و تمام سکوت های میان نت ها را فرو می بلعد

*

ستاره ها بالا می آیند و
بارباپاپای تنهایم شکلی ندارد

*

صبح
چشمان پف آلودم را
- چندین هزارباره –
به همیشگی بی معنا باز می کنم
گاهی
بار
با
پا
پا
ی
کو
چک
ام
بیدار نمی شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 19:56  توسط دومینو  | 

"رفتم اولین مغازه میوه فروشی، بسته بود. دومی، بسته بود. سومی هم بسته بود. اما چهارمی . . . "
و همزمان که با آب و تاب تعریف می کردم مغازه ها رو با چند تا خط ساده می کشیدم و می شد چهار تا پای گربه.
"آقا یه هندونه بهم بده با یه سیب زمینی، یه موز، دو تا گیلاس و چند تا پیازچه"
اینا می شد تن و سر و دم و چشما و سیبیلای گربه.
" آقا چند می شه؟"
"۸۸ تومن"
و ۸۸ رو پیروزمندانه به جای گوش های گربه می ذاشتم بالای نقاشی م.
بعدشم با این -به خیال خودم شیرین کاری- سرخوش بودم . . .

***

حالا سالها گذشته و ۸۸ شده.
من هنوز تو گربه ی بزرگم زندگی می کنم و از این میترسم که از سرخوش بودن حتی تو خیال خودم هم ناامید بشم
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 22:19  توسط دومینو  | 

مثل یه مهره ی رو نشده ی "دومینو" هستم.
گاهی جفت 6 ، گاهی یه 1 با یه 2 ، گاهی هم خالی خالی.
اما هرچی که هست، می خوام بازی کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 21:57  توسط دومینو  |